قصه ام را بدان


مرا نگاه کن ببین چه انتظاری به روی پلکهایم خانه کرده است .


 

غم را از چشمانم فقط تو میتوانی بخوانی


 

خود را به ندانستن نزن - می دانم که میدانی غصه در دلم خانه کرده است


 

نمیخواهم غصه ام را بخوری اما قصه ام را بدان...




شعر غمگین تنهایی


 


می گویند : شاد بنویس

 

نوشته هایت درد دارند!!!

 

و من یاد مردی می افتم که با گیتارش

 

گوشه ی خیابان شاد میزد

 

اما چشم هایش خیس بود.....




کاش میفهمیدی


کاش می فهمیدی

 

قهر میکنم

 

تا دستمو محکمتر بگیری و بلندتر بگی

 

بمون...

 

نه اینکه شونه بالا بندازی و آروم بگی

 

هر طور راحتی !!!





باران اشک


در زلال شب


 

شب هایم بارانی است


 

روزهایم میگذرد


 

من باران اشک میخواهم


 

آنقدر باران میخواهم تا بتوانم


 

تمام دلتنگی هایم را در آن زلال کنم...




به پایش سوختم


 


گفتم بیا...


 

گفت : پاهایم یخ زده!!!


 

و من به پایش سوختم!!!


 

گرم شد...


 

رفت به سوی دیگری...