من وتو یکی دهانیم
که به همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست
من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هردم
در منظر خویش
تازهتر میسازد
نفرتی
از هر آنچه بازمان دارد
از هز آنچه محصورمان کند
از هر آنچه واداردمان
که به دنبال بنگریم
من و تو یکی شوریم
از هر شعلهئی برتر
که هیچ گاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق
روئینه تنیم
و پرستوئی که در سرپناه ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را
از خدائی گمشده
لبریز میکند
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم
آینهها و شبپرههای مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمانگشاده پل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرندهئی که میزنی مکررکن
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم
در آن دور دست بعید
که رسالت اندامها پایان میپذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا میگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر
تا به هجوم کرکسهای پایانس وانهد..
در فراسوهای عشق
تو را دوست میدارم
در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکرهایمان
با من وعده دیداری بده
هرگز از مرگ نهراسیدهام
گرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود
افزون باشد
لبانت
شهواتیترین بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
و گریز از شهر
تابناک و بلند
دریائی که مرا در خود غرق میکند
شسته شوم
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمی زاده را
تاب_سفری این چنین نیست!...
چنین گفتی با لبانی که مدام
پنداری نام-گلی را
تکرار می کنند...